تبليغاتX
we are so alone

we are so alone

پروانه

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:"متشکرم".میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :"متشکرم " .میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :"قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" .من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " .میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی"ش باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :" تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نمی‌دونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ....ای کاش این کار رو کرده بودم ................."

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 16:6 توسط پری|

آدم وقتی می میرد همه چیز تمام می شود.آدم وقتی متولد می شود همه چیز شروع می شود.
من بارها در زندگی ام متولد شده ام و بارها هم مرده ام.
من به پایان ها و شروع ها ایمان دارم؛
عاشق شدن مثل تولد می ماند.و تنهایی هم گاهی شبیه متولد شدن می شود.
من در تنهایی هایم عاشق می شوم و شعر می گویم.
من در تنهایی هایم گاهی لبخند می زنم،و گاهی گریه می کنم.
در تنهایی من کسی نیست که رفتنش مرا غصه دار کند،
و در تنهایی من کسی نیست که آمدنش خواب را از من برباید.
تنهایی من یک مهمانی بزرگ است برای تمام خاطر ه ها.
تنهایی
من به وسعت تمام رویاها جا دارد.و به اندازه ی تمام رنگین کمان ها رنگین است.
و البته گاهی هم سیاه و سفید می شود.
من در تنهایی خود بارها شروع شده ام و بارها هم تمام می شوم.
خدا همیشه کنار گوش من زمزمه می کند.همیشه یادم می اندازد:من تنها زاده شده ام؛تنهای تنها!
و تنها هم می میرم... از هنگام زاده شدن هم تنهاتر.
تمام دلبستگی هایم بر باد خواهد رفت. و کسی_ حتی عاشق ترین همدمم هم_مرا در راه رفتن همراهی نخواهد کرد.
من از دلبستگی های بی سرانجام می ترسم.من ازدل خوشی های کوتاه مدت و لذت های فراموشی؛می ترسم.
در تنهایی ام مدام متولد می شوم و مدام مرگ را تجربه می کنم.
درتنهایی من،روزها با بغض های فروبسته نمی گذرد.درتنهایی من شب ها با اشک و آه مخفیانه و سر درد های کشنده صبح نمی شود.
من نگاه کردن به گلبرگ های سفید بهار نارنج در یک روز بهاری،و نوشیدن یک لیوان چای و انتقال افکار را از سایه روشن،
موجود خیالی ذهن به روی صفحه ونوشتن چند سطر کوتاه را،با تنهایی؛به تنهایی تجربه نموده ام.
من لذت تنهایی را به تمام لذت های بدون تنهایی خود،ترجیج می دهم.

تنها، تنهایی می تونه تنهایی مرا پر کنه

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 15:58 توسط پری|


شب عروسیه، آخره شبه، خیلی سر و صدا هست، میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در رو هم قفل کرده، داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه... مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را با...ز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو... . مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه : سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم. دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم، ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش. یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام …. پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند …. .
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 11:39 توسط پری|

روزی مردی به سفر می رود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه می شود که هتل به کامپیوتر مجهز است . تصمیم می گیرد به همسرش ایمیل بزند . نامه را می نویسد اما در تایپ آدرس دچار اشتباه می شود و بدون اینکه متوجه شود نامه را می فرستد .

در گوشه ای دیگر از این کره خاکی ، زنی که تازه از مراسم خاکسپاری همسرش به خانه باز گشته بود... با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا آشنایان داشته باشه به سراغ کامپیوتر می رود تا ایمیل های خود را چک کند . اما پس از خواندن اولین نامه غش می کند و بر زمین می افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش می رود و مادرش را نقش بر زمین می بیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد:

گیرنده : همسر عزیزم

موضوع : من رسیدم

می دونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی . راستش آنها اینجا کامپیوتر دارند و هر کس به اینجا می آید می تونه برای عزیزانش نامه بفرسته . من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کردم . همه چیز برای ورود تو روبراهه . فردا میبینمت . امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه . وای چه قدر اینجا گرمه

lb54552sfo1jsxw9cbio.jpg

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت 18:29 توسط پری|

Mohammad junam 

HAPPY YUOR BIRTHDAY

I love U dadashiiiiiiiiiiii :x

aval kado haro baz mikonan ya keyko fo0t mikonan?
khob man aval tabrik migam 

happy_birthday_cake_26.jpg

khob halaaaa...
keeeyk

hichvaght nafahmidam vaghti yeki mire to0ye seni bayad hamo0n shamo fut kone ya shame sale ghablesho :D
chon nemikham zaye sham ye keyki mizaram k asan sham nadashte bashe:D

harchi gashtam ye keyke pesaro0neye kho0b peyda nakardaaaaam :(
dg in behtarinesh bo0d dg :( sry age bade...

kadoro ham haminja midam k dg sare kar nabashin :D

tavalodet mobarak mohammad jo0naaaaaaaaaaam :x

birthday_cake.jpg

نوشته شده در دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 20:31 توسط پری|

مردي 80ساله با پسر تحصيل کرده 45ساله­اش روي مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغي كنار پنجره‌شان نشست. پدر از فرزندش پرسيد: اين چيه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ.
پس از چند دقيقه دوباره پرسيد اين چيه؟ پسر گفت : بابا من که همين الان بهتون گفتم: کلاغه.
بعد از مدت کوتاهي پير مرد براي سومين بار پرسيد: اين چيه؟ عصبانيت در پسرش موج ميزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ!
پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتي قديمي برگشت. صفحه­اي را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند.
در آن صفحه اين طور نوشته شده بود:
امروز پسر کوچکم 3سال دارد. و روي مبل نشسته است هنگامي که کلاغي روي پنجره نشست پسرم 23بار نامش را از من پرسيد و من 23بار به او گفتم که نامش کلاغ است.
هر بار او را عاشقانه بغل مي‌کردم و به او جواب مي‌دادم و به هيچ وجه عصباني نمي‌شدم و در عوض علاقه بيشتري نسبت به او پيدا مي‌کردم

نوشته شده در شنبه چهارم تیر 1390ساعت 14:8 توسط محمد|

یکی بود یکی نبود.وقتی این یکی بود اون یکی نبود.وقتی اون یکی بود این یکی نبود.

این یکی خیلی اون یکی رو دوست داشت اما نمی تونست به اون یکی بگه

آخه اون یکی فقط به دور دست فکر می کرد و هیچ وقت نزدیکارو نمی دید

این یکی نمی تونست به اون یکی نزدیک شه آخه می ترسید ک اون یکی دلشو پس بزنه

عشق اون یکی رو گذاشت تو دلش و به اون نگفت

اون یکی هم روز به روز دور تر از این یکی می شد و فقط به فکر خودش بود.

یک روز این یکی پیش چند تا ضمیر اشاره رفت تا با اونا بره پیش اون یکی و بگب دوستش داره.آخه خیلی خجالتی بود.

شب موقع خواب به این هم فکر کرد که حتی اگه اون یکی قبولش نکرد بهش قول بده که خودشم مثل اون یکی بشه.بشه دور از همه...

هما فردا شد... اون یکی نبود...این یکی شنید که با یک آن رفته به دنبال دور دست های خودشون...
این یکی تنها شد...شکست...خرد شد...انقدر به هم ریخت و افسرده شد مه تو کل حروف الفبه و دستور ادبیات اسمش معروف شد...
مر اون به بعد برای آنکه یاد عشق پاک این یکی زنده بمونه... اول هر داستانی قرار گذاشتن بگن...

یکی بود ... یکی نبود ... این یکی بود ... اون یکی نبود ...

yeki bo0d.jpg

نوشته شده در پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت 15:11 توسط پری|

دختری بود نابینا که از خودش تنفر داشت

نه فقط از خود ، بلکه از تمام دنیا تنفر داشت اما یکنفر را دوست داشت

دلداده اش را “ با او چنین گفته بود :

« اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای

یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس تو و رویاهای تو خواهم شد »

و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد

که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد

و دختر آسمان را دید و زمین را ، رودخانه ها و درختها را

آدمیان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست

دلداده به دیدنش آمد و یاد آورد وعده دیرینش شد :

« بیا و با من عروسی کن ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »

دختر برخود بلرزید و به زمزمه با خود گفت :

« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »

دلداده اش هم نابینا بود

و دختر قاطعانه جواب داد : قادر به همسری با او نیست

دلداده رو به دیگر سو کرد که دختر اشکهایش را نبیند

و در حالی که از او دور می شد گفت :

" پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی . . ."

نوشته شده در شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 14:46 توسط پری|


http://www.jahaneghtesad.com/portal/zindan-b-2.jpg
می‌دوید صِدام می‌کرد. آن‌طرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین...
نشسته بودم رو نیم‌کتِ پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید. سنگ می‌انداختم بهشان. می‌پریدند، دورتر می‌نشستند. کمی بعد دوباره برمی‌گشتند، جلوم رژه می‌رفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی‌ شدم. شاخه‌گلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت می‌پژمرد.


طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغ‌ها.
گل را هم انداختم زمین، پاسارَش کردم. گَند زدم بهش. گل‌برگ‌هاش کَنده، پخش، لهیده شد. بعد، یقه‌ی پالتوم را دادم بالا، دست‌هام را کردم تو جیب‌هاش، راهم را کشیدم رفتم. نرسیده به درِ پارک، صِداش از پشتِ سر آمد.
صدای تندِ قدم‌هاش و صِدای نَفَس نَفَس‌هاش هم.
برنگشتم به‌ رووش. حتی برای دعوا، مُرافعه، قهر. از در خارج شدم. خیابان را به دو گذشتم. هنوز داشت پُشتم می‌آمد. صدا پاشنه‌ی چکمه‌هاش را می‌شنیدم. می‌دوید صِدام می‌کرد.

آن‌طرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پُشتَ‌م بِش بود. کلید انداختَ‌م در را باز کنم، بنشینم، بروم. برای همیشه. باز کرده نکرده، صدای بووق - ترمزی شدید و فریاد - ناله‌ای کوتاه ریخت تو گوش‌هام - تو جانم.

تندی برگشتم. دیدمش. پخشِ خیابان شده بود. به‌روو افتاده بود جلو ماشینی که بِش زده بود و راننده‌ش هم داشت توو سرِ خودش می‌زد. سرش خورده بود روو آسفالت، پُکیده بود و خون، راه کشیده بود می‌رفت سمتِ جوویِ کنارِ خیابان.

ترس‌خورده - هول دویدم طرفش. بالا سرش ایستادم.

مبهوت.
گیج.
مَنگ.
هاج و واج نِگاش کردم.
توو دستِ چپش بسته‌ی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش. نگام رفت ماند روو آستینِ پلیورش
که بالا رفته ، ساعتَ‌ش پیدا بود. چهار و پنج دقیقه. نگام برگشت ساعتِ خودم را سُکید.

چهار و چهل و پنج دقیقه!

گیجْ - درب و داغانْ نگا ساعتِ راننده‌ی بخت برگشته کردم. عدلْ چهار و پنج دقیقه بود!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 14:17 توسط پری|


تنهاتر از من خود تنهاییست
شبهای بی ستاره آسمان قلبم 
گذشت روزهایی که من بودم و رویاهای شیرینم
گذشت روزهایی که در یاد کسی بودم 
اینک تنها میشنوم نغمه غم انگیز ساز دلم را
میشنوم صدای آشنای هق هق گریه هام را
حتی دیگر کسی نمیخواند حرفهای دلم را
آنقدر غمگین است که کسی همنشین نمیشود با قلبم تنهایم
گناه من چیست که اینک محکوم به تنهایی ام
سرپناه من کیست که اینک سرگردان و آواره ام
آواره کوچه پس کوچه های تنهاتر از تنهایی
این روزها تنها میشنوم صدای سکوت را
این روزها میبینم صحنه تلخ غروب را
میبینم خورشیدی که برایم رنگی ندارد،
لحظه هایی که برایم هیچ حسی ندارد
یادش بخیر ... 
گذشت لحظه هایی که هر کسی به یاد من بود
گذشت لحظه هایی که قلبم درگیر رویاها و آرزوهای زیبا بود
تنها با تنهایی ام،تنهاتر از تنهایی
خسته با دلی خسته تر ، شکسته با قلبی شکسته تر
شاید دیگر کسی درک نکند چه مینویسم
شاید دیگر کسی نباشد هم احساس با احساسات تلخ من باشد
یادش بخیر... چه روزهای شیرینی گذشت و رفت
دیگر امروز مثل دیروز نیست ، دیگر کسی به یاد دل تنهای من نیست!

نوشته شده در شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 14:47 توسط محمد|

حیف لحظه های خوبی که برای تو گذاشتم

حیف غصه ای که خوردم چون ازت خبر نداشتم

حیف اون روزا که کلی ناز چشماتو کشیدم

حیف شوقی که تو گفتی داری اما من ندیدم

حیف حرفای قشنگی که برای تو نوشتم

حیف رویام که واسه تو از قشنگیاش گذشتم

حیف شبها که نشستم با خیالت زیر مهتاب

حیف وقتی که تلف شد واسه دیدن تو تو خواب

حیف با وفایی من حیف عشق و اعتمادم

حیف اون دسته گلی که توی پاییز به تو دادم

حیف فرست های نقرم حیف عمرم و دقیقم

حیف هر چی به تو گفتم راس راسی حیف سلیقم

حیف اشکایی که ریختم واسه تو دم سپیده

حیف احساس طلائیم حیف این عشق و عقیده

حیف شادیم توی روزی که می گن تولدت بود

حیف عاشقیم که گفتی اولش کار خودت بود

حیف جمعه های دلگیر حیف شنبه های رنگی

حیف اون روز که نوشتم چشای به این قشنگی

حیف فکرایی که کردم واسه جستن بهونه

حیف عشقی که کسی نیس حالا قدرشو بدونه

حیف اون همه قسم ها که به اسم تو نخوردم

حیف نازی که کشیدم چون که طاقت نیاوردم

حیف اون کسی که دائم عاشقم بود توی رویا

حیف که تو از راه رسیدی اون و دادمش به دریا

حیف چیزی که ندارم حیف ذوقی که نکردی

حیف گرمای دستم که سپردمش به سردی

حیف قلبم که یه روزی دادمش دستت امانت

حیف اعتماد اون روز حیف واژه ی خیانت

حیف اون همه دعا هام واسه ی تو شب یلدا

حیف اون چیزی که گم شد دیگه هم نمی شه پیدا

حیف اون شبی که گفتم پیش تو کمه ستاره

حیف اون حرفا که گفتی گفتم اشکالی نداره

حیف چشمایی که گفتم به تو با لبای خندون

حیف آرزوی دیدار با تو بودن زیر بارون

حیف هرچی که سپردم حیف هرچی که نبودی

حیف تکلیفم بیا و روشنش کن تو به زودی

نوشته شده در شنبه نهم بهمن 1389ساعت 14:16 توسط پری|

روز اول خیلی اتفاقی دیدمت...

روز دوم الکی الکی چشمهام به چشمت افتاد...

هفته بعد دزدکی بهت نگاه کردم...

ماه بعد شانسی به دلم نشستی

و

حالا سالهاست یواشکی دوست دارم

 

 

نگاهم کرد پنداشتم دوستم دارد. نگاهم کرد در نگاهش هزاران

شوق عشق را خواندم. نگاهم کرد دل به او بستم.

نگاهم کرد اما بعدهافهمیدم فقط نگاه میکرد

اما با تمام وجودم

دوستش دارم

نوشته شده در چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 2:19 توسط محمد|

ما که رفتیم ولی یادت باشه دیوونه بودیم

واسه تو یه عمر اسیر تو کنج این خونه بودیم

ما که رفتیم تو بمون با هر کی که دوسش داری

با اونی که پنهونی سر روی شونش می ذاری

ما که رفتیم ولی این رسم وفا داری نبود

قصه ی چشمای تو واسه ما تکراری نبود

ما که رفتیم ولی خوب موندی سر قول و قرار

خوب رها کردی دستامو توی اول بهار

ما که رفتیم حالا تو می مونی و عشق جدید

می دونم چند روز دیگه می شنوم جدا شدید

ما که رفتیم ولی مزد دستای ما این نبود

دل ما لایق اینکه بندازیش زمین نبود

ما که رفتیم ولی چشم تو عجب نگاهی داشت

جملی های پر عشق تو چه وعده هایی داشت

ما که رفتیم ولیکن قدرتو دونسته بودیم

بیشترم خواسته بودیم ولی نتونسته بودیم

ما که رفتیم تو برو دل بده دست دیگری

به قول حافظ ما هم داریم یه یار سفری

ما که رفتیم تو بشین زیر نگاه عاشقش

آرزوم اینه فقط تلف نشه دقایقش

ما که رفتیم تو برو دنبال طالع خودت

ببینم که سال دیگه کی میاد تولدت؟

ما که رفتیم تو بمون با اونکه از راه رسیده

اونکه با اومدنش خنجر به قلب من زده

ما که رفتیم دل ندیم دیگه به عشق کاغذی

لااقل میومدی پیشم واسه خدافظی

 

ImageShack, share photos of khaste, vali, share pictures of khaste, vali, share video of khaste, vali, free image hosting, free video hosting, image hosting, video hosting.

محمد جان از اینکه تولدم رو تبریک گفتی خیلی خیلی ممنونم

مرسی که یادت بود

ایشالا تولدت جبران می کنم

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 14:14 توسط پری|

در خواب ناز بودم شبی

 

دیدم کسی در میزند

 

در را گشودم روی او

 

دیدم غم است در میزند

 

ای دوستان بی وفا

 

از غم بیاموزید وفا

 

غم با ان همه بیگانگی

 

هر شب به من سر میزند

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 12:50 توسط محمد|

سلام بر دوستای گلم. تو این پست میخوام تولد پریو بهش تبریک بگم. البته باید ببخشید که دیر شد.چون نبودم.

پریسا جان تولدت رو بهت تبریک میگم.انشاالله ۲۰۰ سال خوش و خرم در کنار در کنار خانواده محترم زندگی کنی و هر سال این روز بزرگ جشن بگیری.

از طرف هموبلاگیت محمد

 

نوشته شده در پنجشنبه دوم دی 1389ساعت 2:12 توسط محمد|

بازم شادی و بوسه ، گلای سرخ و میخک
میگن کهنه نمی شه تولدت مبارک

تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا
و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما

تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز
از آسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا

یه کیک خیلی خوش طعم، با چند تا شمع روشن
یکی به نیت تو یکی از طرف من

الهی که هزارسال همین جشنو بگیریم
به خاطر و جودت به افتخار بودن

تو این روز پر از عشق تو با خنده شکفتی
با یه گریه‌ی ساده به دنیا بله گفتی

ببین تو اسمونا پر از نور و پرندس
تو قلبا پر عشقه، رو لبا پر خندس

تا تو هستی و چشمات بهونه‌است واسه خوندن
همین شعر و ترانه تو دنیای ما زنده‌است

واسه تولد تو باید دنیا رو آورد
ستاره رو سرت ریخت، تو رو تا اسمون برد

تولدت عزیزم پراز ستاره بارون
پر از باد کنک و شوق، پر از اینه و شمعدون

الهی که همیشه واسه تبریک امروز
بیان یه عالم عاشق، بیاد هزار تا مهمون
نوشته شده در پنجشنبه دوم دی 1389ساعت 2:4 توسط محمد|

دوس دارم از شما بگم.ببخشیدا جسارته
اگه بگم شما گليد.که مايه ي خجالته

يه بسته ي نا قابله.پيشکش چشماي شما
پس ميفرستين ميدونم.دل مث کارت دعوته

منتظر يه فرصتم حضوري خدمت برسم
خيلي ببخشيدا ولي.سر شما کي خلوته

از دل رسوام ميدونم.ايراد فراوون ميگيريد
خاکش ولي تبرکه.مال غماي قربته

اين جور نبودم به خدا.واسه خودم کسي بودم
دوره شوق هر کسی.خوب میدونید یه مدته

قرار بودش که من دیگه عاشق هیچ کسی نشم
نمیدونم اسمش چیه.یا وسوسست یا قسمته

راحت بگم اون دلی که خودش یه روز یه خونه بود
چشش به دنبال شماست.منتظر مرمته

کاش بذارید دست منم به ضریحاتون برسه
چون واسه دیدن شما یه عمره که تو نوبته

تو آرزوی کشف این یه راز زیبا میمونم
چرا همیشه بعد عشق.دلا اسیر عادته؟

شما با من موافقید؟عاشق اگه عاشق باشه
خوب میدونه که عاشقی.قشنگترین اسارته

یه جا یکی نوشته بود. اوج مقام عاشقی
به جرات بوسیدنه.به مدت حسادته

شرایط دیوونگی.یکی دو تا نیست به خدا
زیاده اما اولش کارای ضد سنته

همیشه تا اونکه میخوای.یه دریا درد و فاصلست
ولی مهم نرفتنو موندن سر رفاقته

یه چیزی قلب عاشقو بدجوری آتیش میزنه
معلومه.بودن با کسی که تفریحش خیانت

دیشب تو کوچه شنیدم یکی میگفت ستاره اید
گفتم ستاره روزا نیست.دیگه نگید این تهمته

خونه ی ما تا خونتون.انقدرا دور نیست ولیکن
مشکل و درد ما دو تا .نداشتن سعادته

یه شب نمیدونم چی شد.رد شدید از تو خواب من
از اون به بعد همش میگم.خوابم یه جور عبادته

تصورش خب مشکله.که ما کنار هم باشیم
نمیرسیم به همدیگه.تلخه ولی حقیقته

خلاصه دوس دارم بیامحضوری صحبت بکنیم
هر روزی که شما بگید.هر زمونی که فرصته

اگه خدا نخواست بیام واسه همیشه پیشتون
یه دونه عکس بهم بدین.اگرچه کلی زحمته

چی کار کنم واسه منو امثال من که عاشقن
دیوونه شما میشن.عکسم خودش غنیمته

امضا کنم یا نکنم واسه شما فرقی داره؟
یه دیوونه که نه بگید.فکر میکنه قیامت

نوشته شده در جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 15:26 توسط پری|

راز عشق در آن است که به یکدیگر سخت نگیریم.عشقی که آزادانه هدیه نشود اسارت است.

راز عشق در آن است که در سکوت دست یکدیگر را بگیریم.کم کم یاد میگیریم که بدون کلام رابطه برقرار کنیم.

راز عشق در مراعات حال دیگریست.هرقدر ملاحظه ی حال دیگران را میکنی کسی را که دوست داری بیشتر ملاحظه کن.

راز عشق در آن است که به محبوبتان قدرت و آرامش بدهید و از او قدرت و آرامش دریافت کنید.اما نه با اصرار

راز عشق در آن است که به عشق بیشتر از یکدیگر احترام بگزارید.زیرا عشق هدیه ی خداییست.

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 13:58 توسط پری|

 

 

 

به چشمان مهربان تو می نویسم
حکایت بی انتهای عشق را 
تا بدانی که محبت وعشق را
در چشمان تو آموختم
و با تو آغاز کردم .
پس برایم بمان 
تا عشقم را تا ابد نثارت کنم.
تا انتهای جاده زندگی با من بمان 
که زیباترین شعر زندگی را برایت نجوا کنم
میخواهم این را بدانی که صادقانه
و عاشقانه دوستت دارم...

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 0:56 توسط محمد|

دلم براي تنهايي ميسوزد چرا هيچکس او را دوست ندارد

مگر او چه گناهي کرده که تنها شده

جرم تنهايي چيست که هيچکس او را نميخواهد ديشب تنهايي

از اتاقم گذشت دنبالش دويدم ولي او رفته بود.

تنهاي تنها نيمه شب او را مرده کنار حوض

خانه پيدا کردم از گريه چشمانش قرمز

بود برايش گريستم آخر او از تنهايي مرده بود

 تنهايي مرد و من تنها تر شدم....

نوشته شده در یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 23:40 توسط محمد|

تو همونی که توی موج بلا

واسه تو دستامو قایق می کنم

اگه موجا تورو از من بگیرن

قطره قطره اب میشم دق می کنم

وای که دلم طاقت دوریتو هیچ نداره

بغض نبودن تو اشکامو در میاره

ای که بی تو این کویر خواب بارون میبینه

وقتی نیستی غم دنیا توی قلبم میشینه

ای که بی تو واسه من همه دنیا قفسه

مرثیست نبودن تو انتهای نفسه

وای که دلم طاقت دوریتو هیچ نداره

بغض نبودن تو اشکامو در میاره...

توی بهت غم وتنهایی من

به سرم دست نوازش کشیدی

ولی با رفتنت ای هستی من

هستی منو به اتیش کشیدی...

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 23:33 توسط محمد|

خسته ام

خیلی خسته

حتی وقتی میای بازم دلم برات تنگه چون می دونم می خوای زود بری

نمی دونم چرا سهم منی که عاشقتم اینقدر از کنار تو بودن کمه

تمام لحظاتی که کنار تو هستم می خوام تو آغوشت گریه کنم ولی تو نمی ذاری گریه کنم

اما وقتی میری گریه هام شروع می شه

می دونم باید دوباره روزای زیادی رو دور از تو سپری کنم

نازنینم چرا اینقدر ازم دوری

قلب من خسته اس

خیلی خسته

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت 19:46 توسط پری|

به گل گفتم عشق چیست؟ گفت از من خوشگل تر است

به پروانه گفتم عشق چیست؟ گفت از من زیبا تر است

به شمع گفتم عشق چیست؟ گفت از من سوزان تر است

به عشق گفتم تو چیستی؟ گفت نگاهی بیش نیستم

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 14:23 توسط پری|

بنام الله پیوند دهنده قلبها

علاقه و محبت شدیدی را که سابق نسبت به تو ابراز میکردم

دروغ و بی اساس بود و در حقیقت نفرت من نسبت به تو

روز به روز بیشتر می شود وهر چه بیشتر تو را میشناسم

به دورویی تو بیشتر پی می برم و

این حساس در قلبم جای میگیردکه ما بالاخره باید

از هم جداشیم و دیگر به هیچ وجه حاضرنمیشم که

روزی شریک زندگی هم باشیم واگر چه عمر و دوستی ما چون گلهای بهاری کوتاه بود ولی

در همین مدت کوتاه توانستم به طبیعت سست و هوسهای زشت تو پی ببرم و اگر چه

بسیاری از اخلاق و صفات تو برایم روشن شد مطمئن هستم

این خشونت وطبع تند خویی تورا بدبخت خواهدکردو

اگر ازدواج ماسر بگیردتمام عمر

را در پشیمانی خواهم زیست و اگر چه این اشنایی پایانش جدایی بوده ولی جدا از هم

خوشبخت خواهیم بود ولی حالا لازم است که بگویم

این را هیچگاه فراموش نکن و مطمئن باش

این نامه را سرسری نمی نویسم و چقدر ناراحت خواهم شد اگر

بخواهی باز در صدد دوستی با من برایی بنابراین از تو میخواهم که

جواب نامه مرا ندهی

چون به هیچ وجه نمی توانم طاقت بیاورم

دوستدارت

فراموش کننده ات

نوشته شده در جمعه چهاردهم آبان 1389ساعت 15:52 توسط محمد|

بــازم کنــار پنجــره ، چشـم میـدوزم بـه آسمـون          می خوام کـه فـریـاد بـزنـم ، بگـم خـدای عاشقـون

نمـی تونـم بهـش بگـم ، بگـم چـقدر دوسش دارم       بگـم کـه می خوام تا ابـد ، سر روی شونش بذارم

وقتی دو تا چشم سیاش ، آتیش به جـونم می زنه      فــقـــط یـــه آرزو دارم ، بـهــم بگــه دوســم داره

وقتی کنارش می شینم ، دل تو دلم نیست ای خدا      می خوام بگم دوسش دارم ، اما می مونم بی صدا

دوست دارم، دوست دارم ، صدای ساز من  شده        اسـم قـشـنـگــت هـمــه جــا ، نـغـمـه و آوازم شـده

این عشق پنهون ای خـدا ، یه روزی بر ملا بشه           حـرف دلـم رو گـوش کنـه ، با سـازم هم صدا بشه

وقتی صدای خنده هاش، می پیچه توی گوش من         بـوی تنش ، بـوی بهار ، می بـره عقل و هوش من

وقتی کـه دست گرمشو تـو دست سردم می گیرم     می خوام که خاک پاش بشم ، به زیر پاهاش بمیرم

 

شعر از سیمرغ عشق (عاشق شاعری و شاعر عاشقی).

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت 13:52 توسط پری|

برای تو مینویسم

                           برای تویی که تنهایی هایم پر از یاد توست

                            برای تویی که قلبم منزلگه عشق توست

                        برای تویی که احساسم از آن وجود نازنین توست

                     برای تویی که تمام هستی ام در عشق تو غرق شده

                    برای تویی که چشمانم همیشه به راه تو دوخته است

                 برای تویی که مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاک خود کردی

                     برای تویی که وجودم را محو وجود نازنین خود کردی

                   برای تویی که هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است

                    برای تویی که سکوتت سخت ترین شکنجه ی من است

                              برای تویی که عشقت معنای بودنم است

                            برای تویی که غم هایت معنای سوختنم است

                                برای تویی که آرزوهایت آرزویم است

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 12:4 توسط محمد|

هنوز منتظرم

عشقت اختیاری نبود؛

آنگاه که زمان، به تیرگی همیشه خود رسید،احساس کردم شتابی، قلبم را سرعت داده و برق خاصی نگاهم را همراه گشته و پاهایم توان بیشتری یافته اند.

ذهن، فقط با تو بود و فکر، جز به تو نمی اندیشید.

و دل، بر آن شد که بگویمت : دوستت دارم.

حال، زمان، پیر شده و سکوت خجلت زده انتظار است.

آری صدایم، پژواکی در بر نداشت و اکنون انتظار، تنها همدم من است.

دیگر چشمانم، سوسو میزنند و پاهایم، رمقی ندارند و قلبم، اگر نبودی، امیدی برای تپش نداشت.

اما، هنوز ذهن، با تو است و فکر، به تو می اندیشد و همچنان می گویمت : دوستت دارم.

آری؛ منتظرم.

 

نوشته شده در جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 12:56 توسط پری|

As long as you love me

I'll stay by your side

I'll be your companion

Your friend and your guide

 

As long as you love me

As long as you care

I'll do anything for you

I'll go anywhere

 

I'll bring you the sunshine

I'll comfort your fears

I'll gather up rainbows

To chase all your fears

 

As long as forever

My love will b e true

For as long as you love me

I'll only love you

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 13:17 توسط محمد|

عشق ..............

همون موهبت الهی که منو کشت ............

خیلیا فکر میکنن که عاشقی یک لحظه خیره شدنه

روز و شب نالیدنه ، زود یا دیر خوابیدنه

عشق مثله پرپروانه لطیفه ، مثه شبنم پره پاکی

آره عشق است تنهایی و تنهایی یعنی انتظار

منم منتظرم

عاشقم

تا بلکه خودش سرش به سنگ بخوره برگرده


نوشته شده در پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 18:11 توسط پری|


مرا به آغوشت راه بده ، میخواهم برای اولین بار ببوسمت ،  بیا چشمانمان را

ببندیم ،  میخواهم وقتی لبهای معصوممان به هم گره میخورد و هر دو از فرط

لذت در اغوش یكد یگر نفس نفس میزنیم ،  از لذت متناهی جسممان ، وجود

نامتناهی خداوند را با چشمانی بسته تصوركنیم ،  چشمانت را باز كن!؟

نه!..نه..!، لبهایمان از گرمی شهوت خشك شده اما گونه هایمان از اشك

خیس ، ما ساعتهاست كه در آغوش یكد یگر میگرییم .  ای تنها هم آغوش

من ،  بیا كه احساسم را برایت دست نخورده نگاه داشته ام و جسمم را به

 لذت بوسه ای نفروخته ام ، بیا كه میخواهم وقتی دستانت را به روی

 احساسم میگذاری ،از فرط لذت ، قطره های اشك بر گونه هایت بدرخشد ،

 میخواهم با اشكهایت بر تمام احساسم بوسه زنی ، میخواهم اشكهایت

تمام روحم را خیس كنند ، بیا كه  ...


 
 

نوشته شده در دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 13:58 توسط پری|


آخرين مطالب
» سر کلاس
» تنهایی
» عروسی
» سفر
» tavvalodet mobarak mohammad jo0naaam
» تکرار زمونه
» داسان یکی بود یکی نبود
» ارزش عشق
» داستان قرار
» تنها

Design By : Pichak